تبليغاتX
...و خدایی که در این نزدیکیست





















...و خدایی که در این نزدیکیست

تو, رنگین کمان کلماتی و من, تمام شعرهایم را با تو نقاشی میکنم.

 

محفل اریایی تان طلایی!

دلهایتان دریایی!

شادیهایتان یلدایی!

مبارک باد این شب اهورایی!

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت18:39توسط naeimeh | |

 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود:نامه ای به خدا با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.

در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا ! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.

مضمون نامه چنین بود:

 خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت21:43توسط naeimeh | |

 

من یک چهار دیواری دارمو همسایه هایی ...
 
پسر همسایه مدام با صدای بلند با تلفن صحبت میکند
 
و دختر همسایه با صدای بلند تلویزیون نگاه می کند
 
و نوه های همسایه با صدای بلند بازی می کنند
 
در چند قدمی چهار دیواری ام برجی می سازند
 
و چند قدم آن طرف تر ازدحام و جنجالی دیگر ...
 
و من در این شلوغی و هیاهو،تنها در چهار دیواری ام،
 
به دنبال خود می گردمکه مدتی است ناپیداست
 
انگار سالیان است که نیست!
 
مدت ها گذشت تا دوباره کنج خلوتم یافتمش،
 
و وقتی که خود را پیدا کردم خدا را حس کردم، در درون خود
 
و وقتی که خدا را حس کردم دیگر خود را فراموش کردم!
 
و حالا خدا در چهار دیواری من حضور دارد با من،
 
منی که دیگر "من" نیست من یک چهار دیواری دارم.
 

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت6:39توسط naeimeh | |

 

باز هم آسمان برقه ی سیاه خود را بر چهره زد.

برقه ای که با الماسهای ریز زرین تزئین شده است.

باز هم آسمان با این برقه زیبایی منحصر به فردی را پیدا کرده

و من از این همه زیبایی به شگفت آمده

و چشمانم آنقدر که زیبایی می بیند، سیاهی نمی بیند

شاید هم این زیبایی ها به خاطر زمینه ی سیاهی است که دارد.

ومن از لابه لای الماسهای انبوه وجودی را در می یابم

که سرک می کشد و با لبخند زیباییش به من آرامشی دو چندان می دهد،

احساس می کنم از لابه لای آن سیاهی ها دستی به سویم دراز می شود

و ندایی می گویید تو قاصدکی سبک بال هستی

که می توانی به اوج ها پرواز کنی و من شیرینی پرواز در رویا را احساس کردم

آری آسمان شب زیباست و خالق آن زیباتر

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت21:50توسط naeimeh | |

 

خداوندا! عشقی را در دلهایمان جاری ساز

که به لطافت گلبرگ های سرخ زندگی باشد

و از دریای زلال و بی کرانت سرچشمه گرفته و به روح کوچک ما سرازیر شود،
 
و استقامتش را بتوان به کوهی مانند کرد
 
که هیچ گاه گردبادحوادث سنگ ریزه هایش را فرو نریزد،
 
و برای قلبهایمان دری بگذار که قفلی بر سرش باشد
 
که کلید آن فقط یکرنگی و صداقت است.

پس خداوندا هیچ گاه دلهایمان را از عشق خالی نکن.

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت19:3توسط naeimeh | |

 

خواب دیده بود ، در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا.

 روبه رو در پهنه آسمان صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در می آمد.

متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرورفته است .

 یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا.

وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد،

 متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او فقط یک جای پا بود.

 همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین وناراحت کننده ترین لحظات زندگی اوبوده است.

این واقعاً او را رنجاند و از خدا درباره آن سوال کرد :

 خدایا تو گفته بودی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ،همیشه همراه من خواهی بود .

 ولی من متوجه شدم که در بدترین شرایط زندگیم فقط یک جای پاست ،

 نمی فهمم چرا در موقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشته ام مرا تنها گذاشته ای ؟!!!

خدا پاسخ داد :فرزند عزیز و گرانقدر من ، تو رادوست دارم و هیچ وقت تنهایت نمی گذارم .

زمانهایی که تودر آزمایش و رنج بودی ، وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ،

 من تو را به دوش گرفته بودم.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت15:46توسط naeimeh | |

 

 guwb5flfde9tkhf5jcu.jpg

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ،
لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن
ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ،
 كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ،
 زيرا سبكي قانون راه خداست .

 
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد .
 پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .
اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .
آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر
رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت23:37توسط naeimeh | |

 

    aay96obig44xek8ycisp.jpg

 

    خدا گذاشت برايم تو آسمان باشي ترا مرور كنم تا از او نشان باشي

    خدا گذاشت صداي تو منتشر گردد كه گوش ناشنواي مرا اذان باشي

    اگر چه بال پريدن مرا نداده ولي خدا گذاشت برايم تو آسمان باشي

    قلندرانه بيا و دوباره تار بزن كه رعيت دل ما را دوباره خان باشي

    در اين زمانه بي پير تشنه حق تو است دچار آبي درياي بيكران باشي

    و رود رود بريزد ستاره از چشمت كه بعد ديگري از روح كهكشان باشي

    من از نگاه جهانگير تو چه مي فهمم خدا گذاشت تو در فهم ديگران باشي

    چقدر بند زمينم چقدر بال و پري خدا گذاشت من اين باشم و تو آن باشي

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت20:41توسط naeimeh | |

 

 

  خدايا:عقيده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

 خدايا:به من قدرت تحمل عقيده "مخالف" ارزاني کن

 خدايا: رشدعقلي وعلمي مرا از فضيلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

خدايا:مرا همواره اگاه وهوشيار دار تا پيش ازشناختن درست وکامل کسي

 يا فکري مثبت يا منفي قضاوت نکنم.

 خدايا:جهل اميخته باخودخواهي و حسد مرا رايگان ابزار قتاله دشمن

 براي حمله به دوست نسازد.

 خدايا:شهرت مني را که:"ميخواهم باشم" قرباني مني که " ميخواهند باشم" نکند

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت17:51توسط naeimeh | |

                

  

 

     شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.

     فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته .

     شاعر پر فرشته را لاي دفترش گذاشت

     و شعرهايش بوي آسمان گرفت و

     فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

     خدا گفت : ديگر تمام شد . ديگر زندگي براي هردوتان دشوار مي شود .

     زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود زمين برايش کوچک است و

     فرشته اي که مزه عشق را بچشد آسمان برايش تنگ.

     فرشته دست شاعر را گرفت تا راههاي آسمان را نشانش بدهد

     و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه هاي زمين را نشانش بدهد

     شب که هر دو به خانه برگشتند .

 

     

 

     روي بال فرشته قدري خاک بود و روي شانه هاي شاعر چند تا پر.

     فرشته پيش شاعر امد و گفت: می خواهم عاشق شوم.

     شاعر گفت: تو فرشته ای و عشق کار تو نيست.

     فرشته اصرار کرد و اصرار کرد.

     شاعر گفت: اما پيش از عاشقی بايد عصيان کرد و اگر چنين کنی٬

     از بهشت اخراجت ميکنند.

     اَيا اَدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای؟

     اما فرشته باز هم پافشاری کرد٬

     اَنقدر که شاعر به ناچار نشانی درخت ممنوعه را به او داد.

     فرشته رفت و از ميوه اَن درخت خورد؛

     اما پرهايش ريخت و پشيمان شد.

     اَنگاه پيش خدا رفت و گفت: خدايا مرا ببخش٬

     من به خودم ظلم کرده ام٬ عصيان کردم و عاشق شدم.

     اَيا حالا مرا از بهشت بيرون ميکنی؟

     خدا گفت: پس تو هم اين قصه را وارونه فهميدی!

     پس تو هم نميدانی تنها آَن که عصيان ميکند و عاشق ميشود٬

     ميتواند به بهشت من وارد شود. و اَنگاه خدا نهمين در بهشت را باز کرد.

     فرشته وارد شد و شاعر را ديد که اَنجا نشسته است٬

     در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط!

     فرشته حقيقت را برايش گفت اما او باور نکرد.

     اَدمها هيچ کدام اين قصه را باور نميکنند.

     تنها اَن فرشته است که ميداند بهشت واقعی کجاست!

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت15:27توسط naeimeh | |

 

     خدایا!

     هم دوستت دارم و هم از تو میترسم.

     هم از تو حساب میبرم. 

     و هم مشتاق دیدار تو ام.

     میترسم که از دستم عصبانی شوی

     و میترسم که از راه تو دور شوم ...

     بر میگردم به سمت تو٬به سمت مهربانی های تو

     بر میگردم تا به آفریدگارم نزدیک شوم.

     بر میگردم.

     تیری بباوی شاعر معاصر مصری

     ترجمه مناف یحیی پور

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت21:27توسط naeimeh | |

           

           

 

     نامه ...

     با سلام

     خدمت فرشته های خوب

      بی مقدمه

      دلم گرفته است

      می شود کمی برای من دعا کنید؟

      یا اگر خدا اجازه می دهد

      یک کمی به جای من -خدا خدا کنید؟

      راستی فرشته ها ؛سلامتید؟

      حال من که هیچ خوب نیست

      جانماز سبز من دوباره گم شده

      شب رسیده توی آسمان دل- ولی

      رد پای روشن ستاره گم شده

      خوش به حالتان فرشته ها

      هر کجا که خواستید -می پرید

      روی باد

      روی ابر

      روی شانه های ماه

      آسمان هم از شما همیشه راضی است

      می روید

      بی گناه ِبی گناه ِبی گناه

      راستی به من نگفته اید

      آن طرف کنار لحظه های دوردست

      روزهای آسمان چه شکلی است ؟

       ...

      راستش دلم

      مثل یک نماز بین راه

      خسته و شکسته است ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت2:55توسط naeimeh | |

              

                          

 

     الهی؛ دامنه لغت کوتاه است و هیجان ضمیر بی پایان،

     دل می­خروشد و جان می­نالد،

     معانی در صندوق سینه بر سر هم توده و انباشته است،

     کو آن واژه­هایی که بتواند ترجمان احساسات باشد واسرار دل را بی پروا فاش کند!

     پروردگارا،

     هر آن دم که زبانم راز نگفته،

     خموش گردد و گفتارم در آغاز بپایان رسد،

     تو اسرارم را ناگفته بدان و شکوایم را بی­نگارش بخوان،

     مرا به مصالح فردی و اجتماعی دلالت کن و مقدراتم را به سعادت محیط سوق ده.

     اگر چه آرزوهای من سخت،

     دشوار و مشکل است اما در پیشگاه عظمت تو و قدرت تو،

     ای خدای مهربان، بسیار ناچیز و آسان انجام می­شود.

     (امام علی علیه السلام)

     شهر رمضان الذی أنزل فیه القران هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان

     حلول ماه ضیافت الهی بر میهمانان این ماه مبارك

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت2:31توسط naeimeh | |